X
تبلیغات
...............دسته گل.


...............دسته گل.

مهربانیت آنقدر زیباست که سنجاقکی بدون ترس روی کف دستت آب خواهد خورد

سلام مامان....

بازم منم ....همون............امروز حالم خوبه......فقط خیلی دلتنگم...

نمیدونم چرا وقتی از پیشت برمیگردیم تو مسیر برگشت کلی حرف دارم برات...تو سکوت من و بابا ..ذهنم غوغا میکنه..چقد که برات حرف میزنم..درست از زمانی که میام کنارت...حرف میزننننننننننننمممممممممممم .........تا وقتی که میرسیم خونه....تصمیم میگیرم حرفام یادم بمونه بیام اینجا برات بفرستمش...ولی نمیدونم چطور میشه که تا میام تو این فضا و اهتگ..همه چی یادم میره...........

مامانی دیروز که اومدیم اطرف خونه ت خشک خشک شده بود....همه ی اون سبزه ها و علف ها و گلها خشک شده بودن ...ولی من بازم خونه ت و اطراف خونه ت رو دوس دارم..بنظرم بهترین جای دنیا کنار تو هس..وقتی میام کنارت ...دلتنگی م رفع میشه..میشینم ده تا سوره یقدر میخونم و انگار که کنارم میشینی و من شرو میکنم به حرف زدن برات...یه صحبت خصوصی و خودمونی ..البته میدونم که همیشه منو میبینی و کنارمی..ولی تعریف کردنش هم یه کیفی داره واسم...اصلن دوس دارم همش حرف بزنم تا اونجام...فقط واسه خودتا.......

داشتم میگفتم همه یسبزه ها و گلها خشک شدن و رفتن که اماده بشن واسه یه رستاخیز دیگه تو زمستون اینده...تا سال اینده ....

دیروز دخترای خانم همسایه ی جدیدت هم اومده بودن..چقد که پریشون شدن....یک سال و نیمی هس که مادشون مریض شده بود ..عین تو ..ولی تو نموندی ..عجله داشتی و رفتی ..ولی مامان اونا موند با یه زندگی نباتی...و حالا که ترکشون کرده بعد از این همه رنجی که کشید..بازم دختراش عین ما ...تازه شدن عین ما...و من روزایی رو میبینم گه چقد دلتنگ میشن....هر چی زمان بگذره دلتنگ تر هم میشن....عین ما که گذر زمان هم نتونسته دوریت رو برامون عادی کنه

مامانی چقد دلم میخواست الان خونه بودی...دلم واسه  اون روزا بازم خیلی تنگ شده



نوشته شده در 93/01/22ساعت 2 PM توسط رزیتا خانم| |


سلام مامانی...........

تعطیلات عید منم تموم شد...عید که چه عرض کنم...یه چن روز تعطیلی واسه تجدید قوا برا شروع یه سال جدید بدون تو.......چندین عید هس که بدون تو میگذرونیم...عید که نیس...نشانه ی گذشت یه ساله..و شروع سالی دیگه..اصلن مبدا سالهای من که شده رفتن تو...تاریخ زندگیم شده دو دوره قبل از مامان ..بعد از مامان ...که قبلش همش خوشی خرمی و بیخبری بود....و بعدش..............خدا کنه از این ببعد بهتر شه...

جونم برا بگه که....مامان گلم....دیروز که اومدیم کنارت.همه چی دوباره خشک شده بود..به قول من قیامت...همه چی خشک و مرده...

ولی من اینو هم از یه دید دیگه هم میبینم...این روزا ذره ذره وجود مامان داره تو هوا پراکنده میشه...باد ..ذره دره وجودتو داره پراکنده تر از سال قبل میکنه..داری پخش تر میشی تو اطراف..الان دیگه تو اون منتطقه وسعت بیشتر پیدا کردی و سال اینهده با بارش و رستاخیز طبیعت بیشتر روییده میشی...

مامان این روزا یه همسایه جدید داره..یه مادر دیگه..که بچه هاش خیلی تقلا کردن نزارن بره..ولی مامانا خیلی خسته ن..دوس دارن برن پیش خدا به ارامش برسن..خدا هم حرفشونو بیشتر از ما گوش میده..خب دوستشون داره..میخواد استراحت کنن..خیلی خسته ن..خیلی...

دیروز دختر همسایه مامان اومد کنار مامان من کلی کریه کرد..اخه تا پارسال مامانش هم میامد دیدن مامان من کنار ما....و واسه طللب امرزش میکرد...من یادم بهش نیس ولی ابجی مبگه اونم مامان رو دوس داشته..همونجور که همه یااهالی اینجا مامانم رو دوس داشتن....همیشه میگن مامدر خیلی زن با وفایی بود که بین همه ی جاها خواست بیاد تو روستای  ما..و پیش ما....

گلی رو که دیروز واسه مامان اوردم بین راه کاملا پرپر شده بود و..زمانی که گلبرگها رو گذاشتم رو سنگ خونه ی مامان...سریعا باد اومد و همه یگلبرگ ها رو پراکنده کرد همه فضای اطراف....همونجور که وجودش همه جا پراکنده شده ....خب گلبرگها هم رفتن پیش مامان دیگه....

دیشب رفتیم پیش بیش بچه های همسایه ی جدید مامان...مراسم زیارت عاشورا داشتن...و من همش خاطرات خوندن زیارت عاشورا واسه سلامتی مامان یادم میامد...چقد که خوندم و دعا کردم...از اون ببعد هر وقت میسنوم گریه م میگیره...

میدونی..نگاشون که میکردم ..میدونستم چی تو ذهنشون ه...از حالا چیکار کنیم؟

و من فقط نگاشون میکردم عین کسی که طوفان زده شده ونشسته بالای سر اوار خودش و داره به بقیه ک تقلا میکنن ...

مامانی دیشب تو مجلس زیارت عاشورا خیلی ها رو دیدم...خیلی ها که کلی اتفاقات متفاوت براشون افتاده..هر کی یه بحرانی رو گذرونده بود...یک تا یک سال پیش عین شاهزاده خانم ها  عروس و خانم خونه شون بودن و دیشب چجوری شده بودن....خانم بزرگایی که فکر میکردن بدون اونا روزگار نمیچرخه و الان اونا نبودن و روزگار چقد قشنگ هم میچرخه....دخترایی که داشتن تدارک عروسیشونو میچیدن و الان مجبور بودن  اصلن به رو خودشون نیارن این شکستشونو....

خانمهایی ک تا چن سال پیش ارزوی یه بچه رو داشتن و حالا دختر بچه شون از سر و کله همه بالا میرفت و همه رو عاصی میکرد...

چه بچه هایی که بزرگ شدن...چه بزرگهایی که پیر شدن...په کسانی که از بینمون رفتم و چه کسایی اومدن..

یه نفر پارسال نقشه یزندگی مشترکشو با کی دیگه تدارک میدید و حالا داره با یکی دیگه زندگی میکنه

..

نمیدونم حکمت خدا به چیه؟

چرا وقتی میخواد یه کاری رو که به نفع بنده شه و بنده نمیدونه یه کوچولو بهش گوشزد نمیکنه که ببین بنده جون این اتفاق اگه بیافته به نفعته...فردا اینجوری میشه یا اونجور نمیشه...تا اینهمه کسی ازش بازخواست نکنه...کسی تو دلش      شک به بی عدالتیش نکنه...

دیشبم خیلی از ادما رو دیدم که واسه بعضی هاشون یه اتفاق خوب و واسه برخی اتفاق بد افتاده بود.............و بازم موندم به حکمتش....میدونین میهمان جدید مامان هم درست عین مامان شده بود..ولی با این تفاوت که یک سال و نیم زندگی نباتی داشت...میگن خیلی رنج برد..بچه هاش خیلی عذاب میکشیدن وقتی مامانشونو تو این حالت میدیدن....

همه میگفت راحت شد....حتما راحت شده از رنج این دنیا و خستگی هاش...

الان حتما تو بهشت داره کیف دنیا رو میکنه...از اون همه دستگاه و لوله راحت شده..حتما زخم بستر عمیقی که داشته هم خوب شده..الان حتما حالش خوبه خوب شده...

کاش بچه های اون خانم هم عین من میدونستن که مامانشون الان داره زندگی میکنه...

مامان ها خیلی زحمت میکشن ..خیلی زود خسته میشن...و خدا میبرشون پیش خودش تو بهشت تا استراحت کنن و با ارمش برسن

با ارمش زندگی کنین ماهم اینجا سعی میکنیم  زندگی کنیم...

خوش باشی مادر

نوشته شده در 93/01/15ساعت 11 PM توسط رزیتا خانم| |


ناودانها شُرشُر باران بی‌صبری‌ست!
آسمان بی‌حوصله، حجم هوا ابری‌ست

کفشهایی منتظر در چارچوب در
کوله باری مختصر لبریز بی‌صبری‌ست

پشت شیشه می‌تپد پیشانی یک مرد
در تب دردی که مثل زندگی جبری‌ست

و سرانگشتی به روی شیشه‌های مات
بار دیگر می‌نویسد : «خانه ام ابری‌ست*»

قیصر امین پور

نوشته شده در 93/01/13ساعت 2 PM توسط رزیتا خانم| |


سبزه ها را گره زدم به غمت
غم از صبر، بیشتر شده ام

سال تحویل زندگیت به هیچ
سیزده های دربه در شده ام


سفره ای از سکوت می چینم
خسته از انتظار و دوری ها

سال هایی که آتشم زده اند
وسط چارشنبه سوری ها

بچّه بودم... و غیر عیدی و عشق
بچّه ها از جهان چه داشته اند؟!

درِ گوشم، فرشته ها گفتند
لای قرآن، «تو» را گذاشته اند!

خواستی مثل ابرها باشی
خواستم مثل رود برگردی

سیزده روز تا تو برگشتم
سیزده روز گریه ام کردی

ماه من بود و عشق دیوانه!
تا که یک دفعه آفتاب آمد

ماهی قرمزی که قلبم بود
مُرد و آرام روی آب آمد

پشت اشک و چراغ قرمزها
ایستادم! دوباره مرد شدم

سبزه ای توی جوی آب افتاد
سبز ماندم اگر چه زرد شدم

«وَانْ یَکاد»ی که خواندم و خواندی
وسط قصّه ی درازی ها!!

باختم مثل بچّه ای مغرور
توی جدّی ترینِ بازی ها!

سبزه ها را گره زدم امّا
با کدام آرزو؟ کدام دلیل؟

مثل من ذرّه ذرّه می میرند
همه ی سال های بی تحویل!

سید مهدی موسوی

نوشته شده در 93/01/13ساعت 0 AM توسط رزیتا خانم| |


چشم می بندی و بغض کهنه ات وا می شود
تازه پیدا می شود آدم که تنها می شود
دفتر نقاشی آن روزها یادش بخیر
راستی! خورشید با آبی چه زیبا می شود
توی این صفحه؛ بساط چایی مادربزرگ ...
عشق گاهی در دل یک استکان جا می شود...
زندگی تکرار بازی های ما در کودکی ست
یک نفر مادر یکی هم باز بابا می شود
چشم می بندی که یعنی توی بازی شب شده
پلک بر هم می زنی و زود فردا می شود
گاه خود را پشت نقشی تازه پیدا می کنی
گاه شیرین است بازی گاه دعوا می شود
می شماری تا ده و دیگر کسی دور تو نیست
چشم را وا می کنی و گرگ پیدا می شود
این تویی طفلی که گم کرده ست راه خانه را
می گریزد؛ هی زمین می افتد و پا می شود
گاه باید چشم بست و مثل یک کودک گریست
چیست چاره؟ لااقل آدم دلش وا می شود
تو همان طفلی که نقاشیش کفتر بود و بام
و دلت این روزها تنگ است،آیا می شود؟؟

نوشته شده در 93/01/01ساعت 2 PM توسط رزیتا خانم| |


این سوختن به پای تو ام سین هشتم است


من در کنار سفره و شمعی کنار من ...

مامانی عیدت مبارک

نوشته شده در 93/01/01ساعت 1 PM توسط رزیتا خانم| |


من هم شبیه این روزهای اسفندم...

از اینجا رانده و

از انجا مانده...


مشتاق امدن بهارو

دلتنگ زمستان...

اصلا برای خودش فصلیست بی نام

این روزها...


‫#‏سید‬ حسین ـ دریانی

نوشته شده در 92/12/27ساعت 5 PM توسط رزیتا خانم| |


حال من خوب است غم کم مي خورم
کم که نه! هر روز کم کم مي خورم
آب مي خواهم، سرابم مي دهند
عشق مي ورزم عذابم مي دهند
عشق اگر اينست مرتد مي شوم

خوب اگر اينست من بد مي شوم
درد مي بارد چو لب تر مي کنم
طالعم شوم است باور مي کنم
آه! در شهر شما ياري نبود
قصه هايم را خريداري نبود!!!
عشق از من دورو پايم لنگ بود
قيمتش بسيار و دستم تنگ بود
چند روزي هست حالم ديدنيست
حال من از اين و آن پرسيدنيست
گاه بر روي زمين زل مي زنم
گاه بر حافظ تفاءل مي زنم
حافظ ديوانه فالم را گرفت
يک غزل آمد که حالم را گرفت:
"ما زياران چشم ياري داشتيم"
"خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم"

حمیدرضا رجایی

نوشته شده در 92/12/22ساعت 8 PM توسط رزیتا خانم| |

چقدر گفتم حال همه‌ی ما خوب است..
و باز تو حتی باورت نشد!

خب راستش را بخواهی..
آن روز باد می‌آمد،

من هم دروغ گفته بودم به آسمان!

یعنی گفته بودم خوبیم، حالمان خوب است..
اما تو عاقل‌تر از آنی که باورت شود!

"سیدعلی صالحی"

نوشته شده در 92/12/20ساعت 11 PM توسط رزیتا خانم| |

گرچه از فاصله ماه به من دورتری
ولی انگار همین جا و همین دور و بری

ماه می‌تابد و انگار تویی می‌خندی
باد می‌آید و انگار تویی می‌گذری

شب و روز تو -نگفتی- که چه سان می‌گذرد؟
می‌شود روز و شب اینجا که به کندی سپری؟!

گرچه آنجا کمی از فصل زمستان باقی‌ست
و هنوز از یخ و برفابِ نگاهت اثری

باز بگذار در و پنجره ها را امشب
باد می‌آید و می‌آورد از من خبری

خبری تازه که نه یک خبر سوخته را
باد می‌آورد از فاصله دورتری

خبر آنقدر قدیمی‌ست که هر پیرزنی
خبر آنقدر بدیهی‌ست که هر کور و کری

می‌تواند که به یاد آورد و بشنودش
که تو خود فاعل و مفعول و نهاد خبری

بهروز یاسمی

نوشته شده در 92/12/14ساعت 10 PM توسط رزیتا خانم| |


آخرين مطالب
»
»
»
»
»
»
»
»
»
»

Design By : RoozGozar.com