...............دسته گل.

مهربانیت آنقدر زیباست که سنجاقکی بدون ترس روی کف دستت آب خواهد خورد


  تولدمان را جشن می گیرند

                                                  مرگمان را عزا

                                 چه وارونگی عجیبیست دنیا!!!

مامانی امشب تولدم بود.....

کاش بودی ....مامانی

تو هستی چون من هستم.....

مامانی یادته ؟ 4 سال پیش این موقع ها بودی...مثل امشب از بیرون اومدین..همراه بابا..اومده بودین که برگردین دوباره تو چادر....یادته؟

خیلی بعدش نموندی..رفتی.....

همون جا که چادر زده بودی...رفتی واسه همیشه و خونه ی ابدیت رو اونجا برپا کردی..و ما تا ابد تنها موندیم..امسال چهارمین سال هس که شب تولدم بغض دارم ..چون بعدش تو نیستی...




نوشته شده در ۹۲/۱۱/۲۶ساعت 21 PM توسط رزیتا خانم| |

56.jpg

34.jpg

نوشته شده در ۹۲/۱۱/۲۵ساعت 22 PM توسط رزیتا خانم| |

dsc_03771.jpg
دیده بوسی ها که پیغام بهاری می دهند


یک دقیقه حال، ساعت ها خماری می دهند

عید، اینطوری بدون تو محرم می شود

روزها بوی غریب سوگواری می دهند

شهر، منهای تو _ قبرستان بگویم بهتر است_

کوچه هایش حس آدم را فراری می دهند

زنگ پشت زنگ، هفده ساله ها سر می رسند

دور از چشم تو عکس یادگاری می دهند

عید، عید باب طبعم نیست وقتیکه به من

جای سبز چشم های تو هزاری می دهند

نوشته شده در ۹۲/۱۱/۲۵ساعت 18 PM توسط رزیتا خانم| |

هنوز هم که هنوز است عاشق ماهم
ولی بدون تو مهتاب را نمیخواهم
برای آمدنت گرچه راه کوتاه است

هنوز هم که هنوز است چشم در راهم

سلام مامانی

بازم منم همون دیوونه ی همیشگی..............................

فدای مهربونیات..چه میکنی با سرنوشت...دلم برات تنگ شده بود این نامه را برات نوشت..........

جونم برات بگه که......................... مامانی خیلی دلم برات تنگ شده..میدونی پزشک میگه خیلی سراغ وبت نرو..مامانت رو ادیت نکن..براش حرف نزن .درد دل نکن.مامانی اونجا ادییت میشه.میگه مامان دیگه رفته..فعلن رفته تا رستاخیز که دوباره با جسمش حاضر شه.الان روحش ازاد شده از جسمش.راحته.ناراحتش نکن

مامانی تو ناراحت میشی من میام برات حرف میزنم؟قول دادم خیلی شکایت نکنم.نمیکنم.

اونروز  که اومدیم پیشت.دیدم دارن خونه های قدیمی همسایه ت رو نعمیر میکنن.ایخدا چقد که زمان زود میگذره..کمتر از یک ماه دیگه میشه 4 سال که ترکمونکردی..رفتی پیش خدا..خدا میدونه چه روزگاری گذروندیم.

الان خیلی بهتریم .یه جورایی عادت کردیم به نبودنت.ندیدنت.به دلتنگی هامون..

به اینکه فقط پنج شنبه ها وعده یدیدارمونه.به اینکه فقط تو خواب ببینیمت...

مامانی دیروز که اومده بودیم پیشت .همه جا روییده بودی.سبز سبز شدی..من همه جا تو رو میدیدم.میدونی خانه ت برام بهترین جای دنیا هس.

سر راه که برمیگشتیم..مسیر برگشتمون هم سبز سبز بود..همه ی اونجا هم تو بودی..سبز سبز با گلهای بابونه.

همه جا تو بودی و نشانه های قدرت خدا..میدونی بهار و تابستون رو که میبینم..تو مسیر برگشت ..یه روزایی همه جا خشک  خشک..یه روزایی سبز سبز...

میدونی.زندگی مون هم همینجوره..میدونم یه روزی عمر این روزای سخت هم تموم میشه..همونجور که روز ای خوشی مون تموم شد... و اونزمان که دوبازه روزگار به کاممون شد حتما قدر روز گار خوبمون رو بهتر میدونیم و سعی میکنیم که بهتر ازش استفاده کنیم

حتما همینجوره..


.


نوشته شده در ۹۲/۱۱/۱۸ساعت 23 PM توسط رزیتا خانم| |

سلام مامانی...

اومدم..همون دیوونه ی همیشگی..............

امروز جمعه بود ..مامانی من دیگه  تعطیلی ها رو دوس ندارم..فقط پنج شنبه ها رو دوس دارم..

دلم میخواد هر روز پنج شنبه باشه..تعطیلی ها دلم میگیره...خسته میشم از فکر کردن.از ..................

امروز غروبی اومدم تنها بودم..اومدم تو حیاط..هوا خنک بود...باد سردی هم میوزید..درختای باغچه همه خزان زدن..شدن چوب خشک با یه چن تا برزگ زرد که دارن یکی یکی میریزن رو زمین ..نزدیک ادون بود..

خیلی احساس تنهایی و دلتنگی وحشتناکی بود...داشتم گر میگرفتم..از ناچاری از بیچارگی..

فک کردم حتما الان  خدا تو اسمون داره میبنه منو..این بود که سرممو بردم رو به اسمون..شرو کردم صحبت کردن با خدام..

خدا جون منو داری؟میبینی؟

احساس کردم تنها خدا منو میبینه...خیلی حس خوبی بود..

یه نفر فقط حواسش بهت باشه و گوش بگیره درد دلاتو...من واسه خدا حرف زدم..

از اینکه دوس ندارم شکایت کنم..ناله کنم..میخوام ازت.که درد و رنج هامو  تموم کنی..دلمو اروم کنی..یه ذره ارامش...سهم من از این دنیای به این بزرگیت باشه....

نمیدونم حکمتش چیه از این همه اتفاقایی که داره برام میافته....ماجراهایی که دور و برم دارم میبینم..همش نشانه هایی هستن از انعکاس حکمت ..رحمت..قدرت..خدا ..

خدا همه جا داره خودشو بهم نشون میده..هر جا صداش میزنم...هستش..نشاته هاشو میبینم ولی صبوره...

شایدممیخواد من بیشتر صداش بزنم..یکی از دوستان میگفت..چون دوس داره صداش بزنیم..شرایطمونو یه خورده متفاوت کرده با دیگران...شایدم میخواد قدر اونچه رو که داریم یا بعدا میخواد بهمون بده بیشتر بدونیم..

زیــــر گنبد کبود
جـــز من و خدا کســــی نبود !
روزگـــار

رو به راه بود ...
هــــیچ چـــیز
نه سفید و نه ســــیاه بود !
با وجــــود این ...
مثل ایــــنکه چیزی اشتباه بود !!

زیــــر گنبد کبود
بازی خـــدا ، نیمه کاره مانده بود !
واژه ای نبــــود و هیچکس
شعــــری از خدا نخوانده بــــــود ...

تا که او مــــرا برای بازی خودش انتخاب کــــرد ،
توی گوش من یــــواش گفت :

" تـــــو دعای کوچک منی "
بعــــد هم ....
مــــرا مستجاب کـــرد !
پـــــرده ها کنار رفت . . .
خـــود به خود
با شــــــروع بازی خدا
" عشق " افتـــــتاح شد

سالـــــهاست
اسم بازی من و خـــــدا
" زندگی " است . . .
هــــیچ چیز
مثل بازی قشنگ ما عجــــیب نیست ...
بازیــــی که ساده است و سخت ؛
مثل بــــازی ِ بهــــار با درخت !
با خــــدا طرف شدن ،
کار مشـــکلی است ...
زنـــــدگی ،
بازی خدا و یک عــــروسک گِــــلی است !!

نوشته شده در ۹۲/۱۱/۱۱ساعت 22 PM توسط رزیتا خانم| |


انتظار که چیز بدی نیست


روزنه امیدی ست در ناامیدی مطلق


من انتظار را از خبر بد ، بیشتر دوست دارم . . .

نوشته شده در ۹۲/۱۱/۰۸ساعت 23 PM توسط رزیتا خانم| |


یه خونه که اندازه ی دستامونه

که گوشه کنارش پر از حرفامونه

یه خونه که حالا دیگه اونجا نیستی

تو دیگه لب پنجرش وای نمیستی

آی نسیــــــم آهــــــــــــــای نسیم

نگو که دیگه بهم نمیرسیم

همخونه ، غم خونمو گرفت ، هم شونه

غم شونمو گرفت ، غم اومد نشونه مو گرفت

♫♫♫

یه خونه که قد یه دنیا برامون

پر از خاطراته پر از ماجرامون

یه خونه که ما توش تولد که نیستی

دوباره بگیریم چه حیف شد که نیستی

آی نسیــــــم آهــــــــــــــای نسیم

نگو که دیگه بهم نمیرسیم

همراهم ، غم راهمو بست

همدلم ، غم دلمو شکست

دردت اومد به دلم نشست

نوشته شده در ۹۲/۱۱/۰۸ساعت 22 PM توسط رزیتا خانم| |


بیا با هم رفت و آمد نکنیم ...


مثلا وقتی می آیی ، نرو !

نوشته شده در ۹۲/۱۱/۰۸ساعت 22 PM توسط رزیتا خانم| |


ميان اين همه فرض هاي به درد نخور دنيا
فرض کن
تو هنوز
دوستم داري
و يکي ازهمين روز ها
دلت برايم تنگ مي شود
فرض کن
هيچ وقت نرفته اي
و تمام اين ماه ها
که نبودي
شوخي کرده اي
فرض کن
دنيا هنوز به آدم هاي خيال پرداز وفادار است
و تو
ميان چند ميليارد احتمال موجود
يکي از همين روز ها
دلت براي من تنگ مي شود...!

نوشته شده در ۹۲/۱۱/۰۲ساعت 15 PM توسط رزیتا خانم| |

ببار باران

من سفر کرده ای دارم

که یادم رفته اب پشت پایش بریزم

نوشته شده در ۹۲/۱۰/۲۸ساعت 14 PM توسط رزیتا خانم| |


آخرين مطالب
»
» بهشت مادر
»
»
»
»
»
»
»
»

Design By : RoozGozar.com