...............دسته گل.

مهربانیت آنقدر زیباست که سنجاقکی بدون ترس روی کف دستت آب خواهد خورد

شکست عهد من و گفت: هر چه بود، گذشت !

به گریه گفتمش: آری، ولی چه زود گذشت !

بهار بود و تو بودیّ و عشق بود و امید

بهار رفت و تو رفتیّ و هر چه بود، گذشت

نوشته شده در 93/11/22ساعت 4 PM توسط رزیتا خانم| |

سلام مامانی....

بازم منم...اومدم ک برات بگم زمستون داره کم کم تموم میشه...هوا داره به گرمی میره...امسال طبیعت مون خیلی سرسبز نبود...5 سال پیش این موقع ها همراه بابا مشغول تدارک وسایل طبیعت گردی و چادر زدن بودین..یادته همون سال یه چادر بزرگ درست کرده بودی؟واسه سالهای اینده تون؟

میگفتی چادر قدیمی کهنه شده؟

توی این یکی بیشتر از چند شب نتونستی بمونی...رفتی به خونه ی ابدیت در بهشت...

مامانی داریم به اون روزها یی که اهنگ سفر سر داده بودی میرسیم..من بازم نگرانم...دلهره و دلشوره عین همون روز و شب ها...امروز بازم یاد کردم از مراسم بدرقه  کردنت تا دم در خونه ت....

اون سال من فکر نمیکردم بتوم بدونت دوام بیارم...کاملا خودمو باخته بودم ...همه چی م حتی ایمانم....یادته چقد دعا خوندیم واسه سلامتیت؟

نموندی ....نمیخواستی اینجا بمونی ...خسته شده بودی  و رفتی پیش خدا توی بهشت به ارامش رسیدی...بعد از تو من تا مدتها درمونده بودم.....الان دیگه عادت کردم تقریبا میتونم گلیمم رو از اب بیرون بکشم..

میخوام امسال هم روز سفرت یادبودی برات بگیرم...اگه کسی یادش بود اومد ک خوش اومد اگه هم ن خب اشکال نداره خیلی زمان گذشته..حق دارن ک بین این همه روز این روز را فراموش کنن..اخه بعد از تو اتفاقات  زیادی افتاده.

ولی من اون روز و روزها رو هیچ وقت هیچ وقت فراموش نمیکنم

خوش باشی مامانی

نوشته شده در 93/11/19ساعت 8 PM توسط رزیتا خانم| |

یاور همیشه مومن
 تو برو سفز سلامت.....غم من نخور که دوریت واسه ی من شده عادت

عادت کردم به دلتنگی ت.. به نبودنت...به انجام کارهای روز مره...به اومدن از سر کار به خونه ی بدون تو...به تنهایی غذا خوردن...به تنها فکر کردن بهت...به دیدنت توی خواب....به اینکه هر پنج شنبه با گل و شیرینی اومدن پیشت به خوندن دایم سوره ی قدر..سوره ی واقعه.....حتی گل فروش سر کوچه عادت کرده به اینکه روزای پنج شنبه برم گل بخرم....به خندیدن  . به بزرگ شدن و از پس کارها بتنهایی برامدن ...

چشم رو ی هم گذاشتیم  و گذشت به سختی داره سفرت به 5 سالگی میرسه ....من به اندازه 500 سال مردم و زنده شدم و بزرگ شدم....

مامانی بهمن هم داره میگذره..دقیقا یک ماه دیگه روز 12 اسفند سیاه تو برای همیشه از بین مون رفتی...5 سال پیش همچین روزی ما خوشبخت و خوشحال  زندگی میکردیم...تو بودی... بابا جوون بود...من خوشحال بودم...بچه ها کنارت شاد بودن...خونه مون گرم گرم بود ..رونق داشت ..رفت و امد و دید و بازدید داشتیم فراوون...

و بعد از رفتنت همه چی از این خونه رفت...من و بابا فقظ زندگی میکنیم......

بعد از تو ایدا ..مهسا...خیلی ها اومدن...و خیلی ها هم رفتن...

جات خالی بود نوه های خوشکلت رو ببینی...ببینی چقدر بچه ها بزرگ شدن....

خیلی دلم هواتو کرده ...مخصوصا این روزها ک دارن میان...خاطرها دارن زنده میشن برام..روزای سخت و سرد و سنگینی هستن.....

میگذرن...نگران نباش...

خوش باشین مامانی

نوشته شده در 93/11/12ساعت 11 PM توسط رزیتا خانم| |

ما دل به درد هجر ضروری نهاده‌ایم

زیرا که فارغست طبیب از دوای ما

سلام مامانی....بازم منم همون دیوونه ی همیشگی...

دیروز اومدیم پیشت..طبیعت کنارت خیلی زیبا شده.مخصوصا امامزاده ای که خونه تو کنارشه...هر کی میامد دیدنت بهت میگفت خاله نیستی که ببینی دوباره همه جا سر سبز شده...نیستی که دوباره چادر تو توی طبیعت برپا کنی و بیای طبیعت گردی...

چندین سال گذشته و هنوز جای خالی ت فریاد میزنه از نبودنت...

یادته روزی با کاراوان بدرقه کنندگانت اومدیم که تورو تا دم در خونه ت بدرقه کنیم؟...هیچ وقت یادم نمیره...مخصوصا توی مسیر چشمامو بستم که مسیر رو نبینم که بعدها نشن برام خاطره م منظره ی بد...

مامانی اون روز که اومدی یه جسم بی جان بودی...ولی دیروز وسعت عظیمی از منظقه رو گرفتی...همه جا سبز سبز شدی ....

جنگل درختای اطرافت...سبزه هاو گلهای اطراف....من تورو توی تک تک برگ های سبز میبینم...تورو توی تک تک پرنده هایی که اونجاها میپرن یا صداشون میاد میبینم و میشنوم...

مامانی تو بارها و بارهاوبرای همیشه و هر سال در زمستان وبهار سبز میشی...میرویی..بزرگ میشی...پرواز میکنی...و در تابستان باد.تورا به وسعت بیشتری پراکنده میکنه..و سال بعد در مساحت بزرگتری میرویی...

باورت میشه من دلم نمیاد روی سبزه ها و علف های اونجا قدم بردارم؟....زمین ش برام عزیزه..سبزه هاش برام مقدسن و گلهاش بهترین و زیباترین گل های دنیا هستن...من همه ی اونجا رو تو میبینم...

مثل همیشه دلم تنگت شده و جات  توی خونه خالیه.... با روزگار کنار اومدیم و تسلیم و راضی به رضای پروردگار...و امیدوار به دیدارت در بهشت...

خوش باشی مامانی...........

نوشته شده در 93/10/05ساعت 10 PM توسط رزیتا خانم| |

برای دیدن تـو در شبِ یلداست دلتنگی
و از یلدای سرشار از غم و رویاست دلتنگی

سفر تنها امیدم بود ، امـا ! تـنگتـر شد دل
به هر جا می روم آن گوشه دنیاست دلتنگی

شـب یلـدا تـو را در ربَنایم جست وجو کردم
و در محرابِ قلبم یافتم جایِ تو را ، آنجاست دلتنگی

مرا هر کس ببیند حال من را زود می فهمد
بـرای خـنده هایت ای گل زیباست ، دلتـنگی

سکوتِ تلخ در حسرت شده کارِ شب و روزم
برای مـا شدن اینجا ، همین حالاست ، دلتنگی

دلِ سنگت غزلهای مرا با شِکوه می خواند
من و گریه ، شبِ یلدا ، دلت خاراست ، دلتنگی!

امیر طاهری

نوشته شده در 93/09/30ساعت 1 PM توسط رزیتا خانم| |

مادرم می‌گوید:

پشتِ این آسمانِ بلند
آسمانِ بلندِ دیگری‌ست ... باز هم پر از ستاره!
بعد ، پشتِ آن آسمانِ بلندتر
باز آسمانِ بلند دیگری‌ست پر از واژه و پَری !
و همین طور ترانه ؛
چقدر خوب است که ما شاعریم
ساده‌ایم ، باورمان می‌شود ،
و حیرت می‌کنیم وقتی که آفتاب بالا می‌آید
گاهی هنوز ماه ...
آن گوشه‌ی آسمان می‌خندد!
و زبانِ بی‌نهایت
همین اختلاطِ اشاره و لبخند است!

نوشته شده در 93/09/17ساعت 10 PM توسط رزیتا خانم| |

سلام مامانی... بعد از یه مدت طولانی بازم همون دیوونه ی همیشگی ....اومد.. جونم برات بگه که هوا داره کم کم خنک میشه.هر سری که میایم پیشت از بس هوا عالیه دلم نمیاد برگردم خونه.انگار که خونه یمنم شده همون جا...دیگه با همه اشنا شدم.همه رو خوب میشناسم .دیگه اونجا غریبی نمیکنم. عادت کردم ک بیاا=م بشینم برات حرف بزنم .دوستامون میان میشینیم صحبت میکنیم....عالمی داریم اونجا... منتظرم امسال هم روییده بشی توی یهمساحت بزرگتر.امسال وسیع تر میشی.. مامانی یادته درختی که پایین پات خشک شده بود؟میدونم که هستی و میبینی و کاش هیجانت رو از دیدن درخت که حالا بزرگ شده و سایه میاندازه میدیدم... راستی ایدا هم یه سالش شده.اولین عضو خانواده بعد از رفتنت از به بهشت.مهسا بزرگ شده ..اگه بدونی چه دختر مهربونیه؟... امروز رفتن خونه شون..چن روزی اومده بودن اینجا... با وجودی که خیلی دلم برای تو و اون روزای خوشمون تنگ شده ولی به این وضعیت هم عادت کردیم..ادمیزاده دیگه..هر چی رو که نمیتونه تغییر بده خودش رو باهاش سازگار میکنه بعبارتی خودشو تغییر میده.. خیلی بزرگتر شدم.با حوصله و طاقت بیشتر... خیلی ها رو بخشیدم و اروم تر شدم باباب هم بهتر شده دیگه یه جورایی خودشو سرگرم میکنه... خلاصه که اون بالا تو بهشت با خیال راحت زندگی کن که ما هم زندگانی میگزرانیم.ه رچند جات همیشه همه جا خالیه... ولی حکمت خدا .حقه و باید پذیرفت خوش باشی مامانی.. دلم برات تنگ شده بود و تنها بودم این بود ک تنهایی ت رو بهم زدم
نوشته شده در 93/09/01ساعت 10 PM توسط رزیتا خانم| |

سلام مامان....

بازم منم ....همون............امروز حالم خوبه......فقط خیلی دلتنگم...

نمیدونم چرا وقتی از پیشت برمیگردیم تو مسیر برگشت کلی حرف دارم برات...تو سکوت من و بابا ..ذهنم غوغا میکنه..چقد که برات حرف میزنم..درست از زمانی که میام کنارت...حرف میزننننننننننننمممممممممممم .........تا وقتی که میرسیم خونه....تصمیم میگیرم حرفام یادم بمونه بیام اینجا برات بفرستمش...ولی نمیدونم چطور میشه که تا میام تو این فضا و اهتگ..همه چی یادم میره...........

مامانی دیروز که اومدیم اطرف خونه ت خشک خشک شده بود....همه ی اون سبزه ها و علف ها و گلها خشک شده بودن ...ولی من بازم خونه ت و اطراف خونه ت رو دوس دارم..بنظرم بهترین جای دنیا کنار تو هس..وقتی میام کنارت ...دلتنگی م رفع میشه..میشینم ده تا سوره یقدر میخونم و انگار که کنارم میشینی و من شرو میکنم به حرف زدن برات...یه صحبت خصوصی و خودمونی ..البته میدونم که همیشه منو میبینی و کنارمی..ولی تعریف کردنش هم یه کیفی داره واسم...اصلن دوس دارم همش حرف بزنم تا اونجام...فقط واسه خودتا.......

داشتم میگفتم همه یسبزه ها و گلها خشک شدن و رفتن که اماده بشن واسه یه رستاخیز دیگه تو زمستون اینده...تا سال اینده ....

دیروز دخترای خانم همسایه ی جدیدت هم اومده بودن..چقد که پریشون شدن....یک سال و نیمی هس که مادشون مریض شده بود ..عین تو ..ولی تو نموندی ..عجله داشتی و رفتی ..ولی مامان اونا موند با یه زندگی نباتی...و حالا که ترکشون کرده بعد از این همه رنجی که کشید..بازم دختراش عین ما ...تازه شدن عین ما...و من روزایی رو میبینم گه چقد دلتنگ میشن....هر چی زمان بگذره دلتنگ تر هم میشن....عین ما که گذر زمان هم نتونسته دوریت رو برامون عادی کنه

مامانی چقد دلم میخواست الان خونه بودی...دلم واسه  اون روزا بازم خیلی تنگ شده



نوشته شده در 93/01/22ساعت 2 PM توسط رزیتا خانم| |


سلام مامانی...........

تعطیلات عید منم تموم شد...عید که چه عرض کنم...یه چن روز تعطیلی واسه تجدید قوا برا شروع یه سال جدید بدون تو.......چندین عید هس که بدون تو میگذرونیم...عید که نیس...نشانه ی گذشت یه ساله..و شروع سالی دیگه..اصلن مبدا سالهای من که شده رفتن تو...تاریخ زندگیم شده دو دوره قبل از مامان ..بعد از مامان ...که قبلش همش خوشی خرمی و بیخبری بود....و بعدش..............خدا کنه از این ببعد بهتر شه...

جونم برا بگه که....مامان گلم....دیروز که اومدیم کنارت.همه چی دوباره خشک شده بود..به قول من قیامت...همه چی خشک و مرده...

ولی من اینو هم از یه دید دیگه هم میبینم...این روزا ذره ذره وجود مامان داره تو هوا پراکنده میشه...باد ..ذره دره وجودتو داره پراکنده تر از سال قبل میکنه..داری پخش تر میشی تو اطراف..الان دیگه تو اون منتطقه وسعت بیشتر پیدا کردی و سال اینهده با بارش و رستاخیز طبیعت بیشتر روییده میشی...

مامان این روزا یه همسایه جدید داره..یه مادر دیگه..که بچه هاش خیلی تقلا کردن نزارن بره..ولی مامانا خیلی خسته ن..دوس دارن برن پیش خدا به ارامش برسن..خدا هم حرفشونو بیشتر از ما گوش میده..خب دوستشون داره..میخواد استراحت کنن..خیلی خسته ن..خیلی...

دیروز دختر همسایه مامان اومد کنار مامان من کلی کریه کرد..اخه تا پارسال مامانش هم میامد دیدن مامان من کنار ما....و واسه طللب امرزش میکرد...من یادم بهش نیس ولی ابجی مبگه اونم مامان رو دوس داشته..همونجور که همه یااهالی اینجا مامانم رو دوس داشتن....همیشه میگن مامدر خیلی زن با وفایی بود که بین همه ی جاها خواست بیاد تو روستای  ما..و پیش ما....

گلی رو که دیروز واسه مامان اوردم بین راه کاملا پرپر شده بود و..زمانی که گلبرگها رو گذاشتم رو سنگ خونه ی مامان...سریعا باد اومد و همه یگلبرگ ها رو پراکنده کرد همه فضای اطراف....همونجور که وجودش همه جا پراکنده شده ....خب گلبرگها هم رفتن پیش مامان دیگه....

دیشب رفتیم پیش بیش بچه های همسایه ی جدید مامان...مراسم زیارت عاشورا داشتن...و من همش خاطرات خوندن زیارت عاشورا واسه سلامتی مامان یادم میامد...چقد که خوندم و دعا کردم...از اون ببعد هر وقت میسنوم گریه م میگیره...

میدونی..نگاشون که میکردم ..میدونستم چی تو ذهنشون ه...از حالا چیکار کنیم؟

و من فقط نگاشون میکردم عین کسی که طوفان زده شده ونشسته بالای سر اوار خودش و داره به بقیه ک تقلا میکنن ...

مامانی دیشب تو مجلس زیارت عاشورا خیلی ها رو دیدم...خیلی ها که کلی اتفاقات متفاوت براشون افتاده..هر کی یه بحرانی رو گذرونده بود...یک تا یک سال پیش عین شاهزاده خانم ها  عروس و خانم خونه شون بودن و دیشب چجوری شده بودن....خانم بزرگایی که فکر میکردن بدون اونا روزگار نمیچرخه و الان اونا نبودن و روزگار چقد قشنگ هم میچرخه....دخترایی که داشتن تدارک عروسیشونو میچیدن و الان مجبور بودن  اصلن به رو خودشون نیارن این شکستشونو....

خانمهایی ک تا چن سال پیش ارزوی یه بچه رو داشتن و حالا دختر بچه شون از سر و کله همه بالا میرفت و همه رو عاصی میکرد...

چه بچه هایی که بزرگ شدن...چه بزرگهایی که پیر شدن...په کسانی که از بینمون رفتم و چه کسایی اومدن..

یه نفر پارسال نقشه یزندگی مشترکشو با کی دیگه تدارک میدید و حالا داره با یکی دیگه زندگی میکنه

..

نمیدونم حکمت خدا به چیه؟

چرا وقتی میخواد یه کاری رو که به نفع بنده شه و بنده نمیدونه یه کوچولو بهش گوشزد نمیکنه که ببین بنده جون این اتفاق اگه بیافته به نفعته...فردا اینجوری میشه یا اونجور نمیشه...تا اینهمه کسی ازش بازخواست نکنه...کسی تو دلش      شک به بی عدالتیش نکنه...

دیشبم خیلی از ادما رو دیدم که واسه بعضی هاشون یه اتفاق خوب و واسه برخی اتفاق بد افتاده بود.............و بازم موندم به حکمتش....میدونین میهمان جدید مامان هم درست عین مامان شده بود..ولی با این تفاوت که یک سال و نیم زندگی نباتی داشت...میگن خیلی رنج برد..بچه هاش خیلی عذاب میکشیدن وقتی مامانشونو تو این حالت میدیدن....

همه میگفت راحت شد....حتما راحت شده از رنج این دنیا و خستگی هاش...

الان حتما تو بهشت داره کیف دنیا رو میکنه...از اون همه دستگاه و لوله راحت شده..حتما زخم بستر عمیقی که داشته هم خوب شده..الان حتما حالش خوبه خوب شده...

کاش بچه های اون خانم هم عین من میدونستن که مامانشون الان داره زندگی میکنه...

مامان ها خیلی زحمت میکشن ..خیلی زود خسته میشن...و خدا میبرشون پیش خودش تو بهشت تا استراحت کنن و با ارمش برسن

با ارمش زندگی کنین ماهم اینجا سعی میکنیم  زندگی کنیم...

خوش باشی مادر

نوشته شده در 93/01/15ساعت 11 PM توسط رزیتا خانم| |


ناودانها شُرشُر باران بی‌صبری‌ست!
آسمان بی‌حوصله، حجم هوا ابری‌ست

کفشهایی منتظر در چارچوب در
کوله باری مختصر لبریز بی‌صبری‌ست

پشت شیشه می‌تپد پیشانی یک مرد
در تب دردی که مثل زندگی جبری‌ست

و سرانگشتی به روی شیشه‌های مات
بار دیگر می‌نویسد : «خانه ام ابری‌ست*»

قیصر امین پور

نوشته شده در 93/01/13ساعت 2 PM توسط رزیتا خانم| |


آخرين مطالب
»
»
»
»
»
»
»
»
»
»

Design By : RoozGozar.com