...............دسته گل.

مهربانیت آنقدر زیباست که سنجاقکی بدون ترس روی کف دستت آب خواهد خورد

قصه ي منو غم تو قصه ي گل و تگرگه ترس بي تو زنه موندن ترس لحظه هاي مرگه
اي براي با تو بودن بايد از بودن گذشتن سر به بيداري گرفته ذهن خواب آلوده ي من
هميشه ميون قاب خالي درهاي بسته طرح اندام قشنگت پاك و رويايي نشسته
كاش ميشد چشام ببينه طرح اندام تو داره زنده ميشه جون ميگيره پا توي اتاق ميذاره
كاش ميشد صداي پاهات بپيچه تو گوش دالون طرف دالون بگرده سر آفتاب گردونامون
كاش ميشد دوباره باغچه پر گلهاي تو باشه غنچه ي سفيد مريم با نوازش تو واشه
كاش ميشد اما نميشه نميشه بياي دوباره نميشه دستات تو گلدون گلاي مريم بذاره
كاش ميشد اما نميشه اين مرام روزگاره رفتنت هميشگي بود ديگه برگشتن نداره

نوشته شده در ۹۳/۱۲/۱۲ساعت 16 PM توسط رزیتا خانم| |

کاش میشد همه ی رفت ها را برگشت..

فردا سفرت 5 ساله میشه..زمان گذشت ولی خیلی سخت ...گذشت..

دیروز بازم خاطره اومدنم به خونه و دیدن جای پای خاکی روی فرش جلو در هال بطور کامل و دقبق تکرار شد بدون حضور تو...بازم کلی رنج بردم وقتی یاداوری شد..

5 سال پیش همچین شبی اخرین شبی بود که قلب تو با کمک پمپ میتپید..نوارها و منحنی های روی دستگاههای کنترل پمپاز قلبت هنوز بالا و پایین میرفتن...صدای بیب بیب دستگاه امید بخش زتدگی مون بود...من و زهره هنوز میرفتیم حیاط را میشستیم تا وقتی برمیگردی خونه تمیز باشه...دعا میخوندیم...امید هنوز توی زندگی مون بود ...میگفتیم حال مامان خدا را شکر همونطوره ...بدتر نشده....

مامانی روزای خیلی سختی بود..خیلی التماس خدا کردیم...خسته بودی دوست داشتی خواب یک هفته ایت ادامه داشته باشه انگار یه رویای زیبا می دیدی که دوست نداشتی خراب شه و از خواب بیدار شی....

خدا دوستت داشت که التماس همه ی مارا نشنیده گرفت و تو را برد پیش خودش

خیلی اروم و بدون هیچ دردی رفتی..بدون زخم بستر ..بدون تحمل هیچ رنجی......

از من خواستن برای رهاییت از رنج دعا کنم..دعا کردم و از رنج و سختی های این دنیا ازاد شدی

مامانی ان روز که بدرقه ت کردم تا خونه ی ابدیت یک جسم بودی الان شدی یک دشت پر از گل و سبزی..که هر سال پراکنده تر میشی توی دشت..گل بابونه شده برام سنبل وجود تو هر جا میبینم وجود تورا هم حس میکنم..

رفتی و غم بزرگ رفتنت همونجور روی دلمون سنگینی  میکنه..ولی قوی تر ..بزرگتر و صبور تر شدیم....

 بعد از تو کلی ادمهای دیگه اومدن و کلی رفتن....

واینکه پنجمین سالگرد رهاییت از قید و بند دنبا و استراحت ابدیت بر تو مبارک....... غم از دست دادنت...رنج دوریت........دلتنگی ها...کمبود مهرت ..و نداشتنت....برما نامبارک....

خوش باشی مامانی....

نوشته شده در ۹۳/۱۲/۱۱ساعت 22 PM توسط رزیتا خانم| |

پرسید کسی منزل آن مهر گسل
گفتم که دل من‌ست او را منزل
گفتا که دلت کجاست؟ گفتم: بر او
پرسید که او کجاست؟ گفتم: در دل

ابوسعید ابوالخیر

نوشته شده در ۹۳/۱۲/۱۰ساعت 18 PM توسط رزیتا خانم| |

شکست عهد من و گفت: هر چه بود، گذشت !

به گریه گفتمش: آری، ولی چه زود گذشت !

بهار بود و تو بودیّ و عشق بود و امید

بهار رفت و تو رفتیّ و هر چه بود، گذشت

نوشته شده در ۹۳/۱۱/۲۲ساعت 16 PM توسط رزیتا خانم| |

سلام مامانی....

بازم منم...اومدم ک برات بگم زمستون داره کم کم تموم میشه...هوا داره به گرمی میره...امسال طبیعت مون خیلی سرسبز نبود...5 سال پیش این موقع ها همراه بابا مشغول تدارک وسایل طبیعت گردی و چادر زدن بودین..یادته همون سال یه چادر بزرگ درست کرده بودی؟واسه سالهای اینده تون؟

میگفتی چادر قدیمی کهنه شده؟

توی این یکی بیشتر از چند شب نتونستی بمونی...رفتی به خونه ی ابدیت در بهشت...

مامانی داریم به اون روزها یی که اهنگ سفر سر داده بودی میرسیم..من بازم نگرانم...دلهره و دلشوره عین همون روز و شب ها...امروز بازم یاد کردم از مراسم بدرقه  کردنت تا دم در خونه ت....

اون سال من فکر نمیکردم بتوم بدونت دوام بیارم...کاملا خودمو باخته بودم ...همه چی م حتی ایمانم....یادته چقد دعا خوندیم واسه سلامتیت؟

نموندی ....نمیخواستی اینجا بمونی ...خسته شده بودی  و رفتی پیش خدا توی بهشت به ارامش رسیدی...بعد از تو من تا مدتها درمونده بودم.....الان دیگه عادت کردم تقریبا میتونم گلیمم رو از اب بیرون بکشم..

میخوام امسال هم روز سفرت یادبودی برات بگیرم...اگه کسی یادش بود اومد ک خوش اومد اگه هم ن خب اشکال نداره خیلی زمان گذشته..حق دارن ک بین این همه روز این روز را فراموش کنن..اخه بعد از تو اتفاقات  زیادی افتاده.

ولی من اون روز و روزها رو هیچ وقت هیچ وقت فراموش نمیکنم

خوش باشی مامانی

نوشته شده در ۹۳/۱۱/۱۹ساعت 20 PM توسط رزیتا خانم| |

یاور همیشه مومن
 تو برو سفز سلامت.....غم من نخور که دوریت واسه ی من شده عادت

عادت کردم به دلتنگی ت.. به نبودنت...به انجام کارهای روز مره...به اومدن از سر کار به خونه ی بدون تو...به تنهایی غذا خوردن...به تنها فکر کردن بهت...به دیدنت توی خواب....به اینکه هر پنج شنبه با گل و شیرینی اومدن پیشت به خوندن دایم سوره ی قدر..سوره ی واقعه.....حتی گل فروش سر کوچه عادت کرده به اینکه روزای پنج شنبه برم گل بخرم....به خندیدن  . به بزرگ شدن و از پس کارها بتنهایی برامدن ...

چشم رو ی هم گذاشتیم  و گذشت به سختی داره سفرت به 5 سالگی میرسه ....من به اندازه 500 سال مردم و زنده شدم و بزرگ شدم....

مامانی بهمن هم داره میگذره..دقیقا یک ماه دیگه روز 12 اسفند سیاه تو برای همیشه از بین مون رفتی...5 سال پیش همچین روزی ما خوشبخت و خوشحال  زندگی میکردیم...تو بودی... بابا جوون بود...من خوشحال بودم...بچه ها کنارت شاد بودن...خونه مون گرم گرم بود ..رونق داشت ..رفت و امد و دید و بازدید داشتیم فراوون...

و بعد از رفتنت همه چی از این خونه رفت...من و بابا فقظ زندگی میکنیم......

بعد از تو ایدا ..مهسا...خیلی ها اومدن...و خیلی ها هم رفتن...

جات خالی بود نوه های خوشکلت رو ببینی...ببینی چقدر بچه ها بزرگ شدن....

خیلی دلم هواتو کرده ...مخصوصا این روزها ک دارن میان...خاطرها دارن زنده میشن برام..روزای سخت و سرد و سنگینی هستن.....

میگذرن...نگران نباش...

خوش باشین مامانی

نوشته شده در ۹۳/۱۱/۱۲ساعت 23 PM توسط رزیتا خانم| |

ما دل به درد هجر ضروری نهاده‌ایم

زیرا که فارغست طبیب از دوای ما

سلام مامانی....بازم منم همون دیوونه ی همیشگی...

دیروز اومدیم پیشت..طبیعت کنارت خیلی زیبا شده.مخصوصا امامزاده ای که خونه تو کنارشه...هر کی میامد دیدنت بهت میگفت خاله نیستی که ببینی دوباره همه جا سر سبز شده...نیستی که دوباره چادر تو توی طبیعت برپا کنی و بیای طبیعت گردی...

چندین سال گذشته و هنوز جای خالی ت فریاد میزنه از نبودنت...

یادته روزی با کاراوان بدرقه کنندگانت اومدیم که تورو تا دم در خونه ت بدرقه کنیم؟...هیچ وقت یادم نمیره...مخصوصا توی مسیر چشمامو بستم که مسیر رو نبینم که بعدها نشن برام خاطره م منظره ی بد...

مامانی اون روز که اومدی یه جسم بی جان بودی...ولی دیروز وسعت عظیمی از منظقه رو گرفتی...همه جا سبز سبز شدی ....

جنگل درختای اطرافت...سبزه هاو گلهای اطراف....من تورو توی تک تک برگ های سبز میبینم...تورو توی تک تک پرنده هایی که اونجاها میپرن یا صداشون میاد میبینم و میشنوم...

مامانی تو بارها و بارهاوبرای همیشه و هر سال در زمستان وبهار سبز میشی...میرویی..بزرگ میشی...پرواز میکنی...و در تابستان باد.تورا به وسعت بیشتری پراکنده میکنه..و سال بعد در مساحت بزرگتری میرویی...

باورت میشه من دلم نمیاد روی سبزه ها و علف های اونجا قدم بردارم؟....زمین ش برام عزیزه..سبزه هاش برام مقدسن و گلهاش بهترین و زیباترین گل های دنیا هستن...من همه ی اونجا رو تو میبینم...

مثل همیشه دلم تنگت شده و جات  توی خونه خالیه.... با روزگار کنار اومدیم و تسلیم و راضی به رضای پروردگار...و امیدوار به دیدارت در بهشت...

خوش باشی مامانی...........

نوشته شده در ۹۳/۱۰/۰۵ساعت 22 PM توسط رزیتا خانم| |

برای دیدن تـو در شبِ یلداست دلتنگی
و از یلدای سرشار از غم و رویاست دلتنگی

سفر تنها امیدم بود ، امـا ! تـنگتـر شد دل
به هر جا می روم آن گوشه دنیاست دلتنگی

شـب یلـدا تـو را در ربَنایم جست وجو کردم
و در محرابِ قلبم یافتم جایِ تو را ، آنجاست دلتنگی

مرا هر کس ببیند حال من را زود می فهمد
بـرای خـنده هایت ای گل زیباست ، دلتـنگی

سکوتِ تلخ در حسرت شده کارِ شب و روزم
برای مـا شدن اینجا ، همین حالاست ، دلتنگی

دلِ سنگت غزلهای مرا با شِکوه می خواند
من و گریه ، شبِ یلدا ، دلت خاراست ، دلتنگی!

امیر طاهری

نوشته شده در ۹۳/۰۹/۳۰ساعت 13 PM توسط رزیتا خانم| |

مادرم می‌گوید:

پشتِ این آسمانِ بلند
آسمانِ بلندِ دیگری‌ست ... باز هم پر از ستاره!
بعد ، پشتِ آن آسمانِ بلندتر
باز آسمانِ بلند دیگری‌ست پر از واژه و پَری !
و همین طور ترانه ؛
چقدر خوب است که ما شاعریم
ساده‌ایم ، باورمان می‌شود ،
و حیرت می‌کنیم وقتی که آفتاب بالا می‌آید
گاهی هنوز ماه ...
آن گوشه‌ی آسمان می‌خندد!
و زبانِ بی‌نهایت
همین اختلاطِ اشاره و لبخند است!

نوشته شده در ۹۳/۰۹/۱۷ساعت 22 PM توسط رزیتا خانم| |

سلام مامانی... بعد از یه مدت طولانی بازم همون دیوونه ی همیشگی ....اومد.. جونم برات بگه که هوا داره کم کم خنک میشه.هر سری که میایم پیشت از بس هوا عالیه دلم نمیاد برگردم خونه.انگار که خونه یمنم شده همون جا...دیگه با همه اشنا شدم.همه رو خوب میشناسم .دیگه اونجا غریبی نمیکنم. عادت کردم ک بیاا=م بشینم برات حرف بزنم .دوستامون میان میشینیم صحبت میکنیم....عالمی داریم اونجا... منتظرم امسال هم روییده بشی توی یهمساحت بزرگتر.امسال وسیع تر میشی.. مامانی یادته درختی که پایین پات خشک شده بود؟میدونم که هستی و میبینی و کاش هیجانت رو از دیدن درخت که حالا بزرگ شده و سایه میاندازه میدیدم... راستی ایدا هم یه سالش شده.اولین عضو خانواده بعد از رفتنت از به بهشت.مهسا بزرگ شده ..اگه بدونی چه دختر مهربونیه؟... امروز رفتن خونه شون..چن روزی اومده بودن اینجا... با وجودی که خیلی دلم برای تو و اون روزای خوشمون تنگ شده ولی به این وضعیت هم عادت کردیم..ادمیزاده دیگه..هر چی رو که نمیتونه تغییر بده خودش رو باهاش سازگار میکنه بعبارتی خودشو تغییر میده.. خیلی بزرگتر شدم.با حوصله و طاقت بیشتر... خیلی ها رو بخشیدم و اروم تر شدم باباب هم بهتر شده دیگه یه جورایی خودشو سرگرم میکنه... خلاصه که اون بالا تو بهشت با خیال راحت زندگی کن که ما هم زندگانی میگزرانیم.ه رچند جات همیشه همه جا خالیه... ولی حکمت خدا .حقه و باید پذیرفت خوش باشی مامانی.. دلم برات تنگ شده بود و تنها بودم این بود ک تنهایی ت رو بهم زدم
نوشته شده در ۹۳/۰۹/۰۱ساعت 22 PM توسط رزیتا خانم| |


آخرين مطالب
»
»
»
»
»
»
»
»
»
»

Design By : RoozGozar.com