X
تبلیغات
...............دسته گل.


...............دسته گل.

مهربانیت آنقدر زیباست که سنجاقکی بدون ترس روی کف دستت آب خواهد خورد



نمی شود که جهان بر خلاف عادت خود

به آنکه بال نداده ست، آسمان بدهد؟....

نوشته شده در 92/02/21ساعت 6 PM توسط رزیتا خانم| |


j2111_Avazak_irLove11385.jpg

هــــوا را هــــــر چــــقــدر نفـــــس بــکــشـــي..

بـــاز هــــــم بـــراي کــشيـــدنش بـــال بـــال ميزني...

مــثـــل تـــــــــــــو...

کـــه هـــر چــــقدر کـــه بــاشــي...

بــاز بــايد بـــاشي...

نوشته شده در 92/02/21ساعت 6 PM توسط رزیتا خانم| |

سلام مامان

بازم منم...همون..دیوونه ی همیشگی......

مامانی عصر جمعه هس و بیاد قدیم انگار میخواین با بابا از بیرون برگردین..

حس همون موقع رو دارم..و هر لحظه ک به اومدنتون نزدیکتر میشه بیقرارتر...

ولی دیگه مطمئنم ک جات تو بهشت اونقدر خوبه ک اصلا نمیتونی دل بکنی...اشکال نداره منم به این انتظار طولانی عادت کردم دیگه...

دارم به این این زندگی عادت میکنم...

نمیخوام دیگه ناراحتت کنم...

خوش باشین

نوشته شده در 92/02/20ساعت 7 PM توسط رزیتا خانم| |


شوق باز آمدن سوی توام است اما
تلخی سرد کدورت در تو پای پوینده راهم بسته
ابر خاکستری بی باران راه بر مرغ نگاهم بسته
وای باران باران
شیشه پنجره را باران شست
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست
آرزو می کردم
دشت سرشار ز سرسبزی رویاها را
من گمان می کردم
دوستی همچو سروی سر سبز
چار فصلش همه آراستگی است
من چه می دانستم
هیبت باد زمستانی است
من چه می دانستم سبزه می پژمرد از بی آبی
سبزه یخ می زند از سبزی دی
من چه می دانستم
دل هر کس دل نیست
قلب ها زآهن وسنگ
قلب ها بی خبر از عاطفه اند
در میان من وتو فاصله هاست
گاه می اندیشم
می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
تو توانایی بخشش داری
دست های تو توانایی آن را دارد
که مرا زندگانی بخشد
چشمهای تو به من می بخشد شور عشق و مستی
وتو چون مصرع شعری زیبا
سطر برجسته ای از زندگی من هستی
آه می بینم می بینم
تو به اندازه تنهایی من خوشبختی
من به اندازه زیبایی تو غمگینم
من چه دارم که تورا درخور هیچ
من چه دارم که سزاوار تو هیچ
تو همه هستی من هستی من
تو همه زندگی من هستی
تو چه داری؟ همه چیز
تو چه کم داری؟ هیچ
آرزو می کردم که تو خواننده شعرم باشی
راستی شعر مرا می خوانی؟
راستی شعر مرا می خوانی؟

نوشته شده در 92/02/19ساعت 11 PM توسط رزیتا خانم| |

از تمام دلتنگی ها ، از اشک ها و شکایت ها که بگذریم

باید اعتراف کنم مادرم که میخندد خوشبختم !


نوشته شده در 92/02/13ساعت 10 PM توسط رزیتا خانم| |

سلام مامان

بعداز یه غیبت طولانی....اومدم دوباره...

میدونستم ک دیگه تنها نیستی..کنار خواهرات و داداش و مامان و بابا

جمعتون جمه..یه مدت خیلی خیلی طولانی کنار هم نبودین و الان دوباره با هم و کنار هم با خیال راحت ..

خوب منم حالم بهتر شده ..بقول دوست خوبم احساس مسکنم بزرگتر شدم..با تجربه تر

روز مادر نشد بیام خونه ت ..کنارت..چون رفته بودیم خونه ی خاله ..دخترخاله ها همش گریه میکردن

اولین روز ماد بود که مادرشون کنارشون نبود..

ولی من سومین سال رو بدون تو میگذروندم...و اولین روز مادری ک نیومدیم کنارت.

نمیتونم بگم ارومتر شدم چون مهرت تو دلم کمتر نشده..

ارومتر شدم چون میدونم خدا هوامو داره ..میدونم ک اتفاق واسه همه میافته...خدا با من دشمن نبود..رفتن تو عذاب و تاوان کناهام نبود..مشیت و اراده ی خداس ک همه جا جریان داره..دیر یا زود همه مون میایم اونجا

...

منم دیگه بدون گله و شکایت اونقدر زندگی میکنم ک مشیت خدا واسم  اتفاق بیافته..

خدا کنه تا اون موقع دیگه کسی رو از دست ندم

و اینکه روزت مبارک..

خوش باشین




نوشته شده در 92/02/13ساعت 6 PM توسط رزیتا خانم| |



ازم دوری اما دلت بامنه
ازت دورم اما دلم روشنه
تو چشمای تو عکس چشمامه و
تو چشمای من عکس چشمای تو
تو این لحظه هایی که دورم ازت ، همه خاطره هامونو خط به خط
دوباره تو ذهنم نگاه میکنم
دارم اسمِتو هی صدا میکنم
.
.
کی گفته از عشق تو دست میکشم ، دارم با خیالت نفس میکشم
چه حس عجیبی! چه آرامشی ! تو هم با خیالم … نفس میکشی
میدونم تو هم مثل من دلخوری ، تو هم مثل من بغضتو می خوری
نگاهت پراز حرف و دردِ دله
ولی خوب تموم میشه این فاصله
دوباره مثل اون روزای قدیم
که باهم تو بارون قدم میزدیم
از احساس همدیگه حض میکنیم ، زمین و زمان و عوض میکنیم
.
.

نوشته شده در 92/02/05ساعت 10 AM توسط رزیتا خانم| |

مادر دیروز هم میهمان جدید داشت..

خواهر بزرگتر مامان هم رفت پیشش...دیشب جمعشون جمع بود...

خواهر ها دور هم ...شاد...فرزندام اینجا عذادار...

مامانی خبرشو اون روز بهم داد...

اون روزی ک دیدمشون دارن با هم میرن زیارت...صبح حیلی زود ...

نوشته شده در 92/01/26ساعت 8 AM توسط رزیتا خانم| |


گرم یاد آوری یا نه
من از یادت نمیکاهم
ترا من چشم در راهم...

نوشته شده در 92/01/21ساعت 5 PM توسط رزیتا خانم| |

سلام مامان..

بازم منم همون دیوونه ی همیشگی

دیشب اومدم کلی حرف زدم برات ولی نشد پستش کنم .ولی میدونم حتما همه رو شنیدی..

بعد از یه مدت طولانی اومدم برات حرف بزنم..گلایه نه..حرف بزنم از خودم اتفاقات اطرافم دوستای جدیدم..و کسانی که بهم کمک کردند  تا تغییراتی بوجود بیارم واسه خودم...

بازم یه خیال کوچولو ..فقط من و تو...مثل همیشه تو بخواب و گوش بگیر و من کنارت میشینم و حرف میزنم

یادته چقد بهت میگفتم با وجود اینکه 2 ساله که رفتی به بهشت...من هر روز دارم بدتر میشم ؟شکیباییم کمتر میشه؟یادته  همون روزا چه حالی داشتم؟همش گریه ..شکایت..شکوه..

یادمه چن روز مونده به دومین سالگرد رفتنت با یه دوست اشنا شدم..بهم کمک کرد قالب وبلاگمو عوض کنم..

بعدش یه سوره بهم معرفی کرد که میگفت باعث شادی وارامش دل میشه..من دارم هر شب میخونم..هم واسه شادی تو و هم برا ارمش خودم..و هر شب که باارامش میخوابم از دوستم تشکر میکنم..

میدونی مامان..سعی کردم ارومتر بشم در مورد همه چی...توقعاتمو کمتر کنم تا ارمشم بیشتر بشه...اگه کسی بهم حرفی بزنه که برنجم ..هیچی نگم...اگه دلمو شکست.. از ش گلایه نکنم..فقط به خدا میگم..

مامان توقعات من از زندگی شده اینکه وقتی ظهر از سر کار برمیگردم ببینم بابا در هال رو بسته باشه تا مثل روزی که رفتی جلو در هال کثیف بیاشه..اینکه اون روز سردر نگیرم..بتونم به کارام برسم و شب رو اروم و راحت بخوابم..

یاد گرفتم که کسانی رو که بهم مهر میورزن را ببینم..و بهشون مهر بورزم..

مامان از امسال تصمیم گرفتم ارومتر از پارسال باشم ...گلایه و شکایت نکنم..اصلا هیچی نمیگم...اروم و ساکت..


نوشته شده در 92/01/18ساعت 11 PM توسط رزیتا خانم| |


آخرين مطالب
»
»
»
»
»
»
»
»
»
»

Design By : RoozGozar.com

キラキラブログパーツ

[PR] 好きな文章でタイピング!